باید تو رو پیدا کنم,شاید هنوزم دیر نیست.تو ساده دل کَندی ولی تقدیر
بی تقصیر نیست.
با اینکه بی تاب منی بازم منو خط میزنی باید تو رو پیدا کنم تو با خودت
هم دشمنی.
کی با یه جمله مثل من میتونه آرومت کنه اون لحظه های آخر از رفتن
پشیمونت کنه
دلگیرم از این شهر سرد, این کوچه های بی عبور........
وقتی به من فکر می کنی حس می کنم از راه دور......
آخر یه روز این گریه ها سوی چشامو مـیبره عطـرت داره از پیرهنی که
جاگذاشتی میپره....
راضی به با من بودنت حتی از این کمتر نشه ......
پیدات کنم حتی اگه پروازمو پرپر کنی محکم بگیرم دستتو احساسمو باور کنی....

حال من دست خودم نیست دیگه آروم نمی گیرم
دلم از کسی گرفته که می خوام براش بمیرم
بــاز سرنوشت و انتهای نرسیدن , باز لحظه های غم انگیز جدایی
بـاز لحظه های ناگزیر دل بریدن ,بازم آخر راهو حس تلخ نرسیدن
پای دنیای تو موندن , مثلل عاشقای عالم
تا منو ببخشی آخر ,تا دلت بسوزه کم کم
مثل آینه روبرومه ,حس با تو بودن من
دارم از دست تو میرم ,عاشقی کن ,منو نشکن
بـاز سرنوشت و انتهای نرسیدن بـاز لحظه های غم انگیز جدایی
بـاز لحظه های ناگزیر دل بریدن ,بازم آخر راهو حس تلخ نرسیدن

عشق تلخ...............
نيمه شب آواره و بي حس و حال، در سرم سوداي جامي بي زبان پرسه اي آغاز كرديم در خيال،دل به ياد آورد ايام وصال....از جدايي يك،دو سالي مي گذشت يك،دو سال از عمر رفت و برنگشت،دل به ياد آورد اول بار را،خاطرات اولين ديدار را،آن نظر بازي و آن اسرار را،آن دوچشم مست آهو وار را،همچو رازي مبهم و سربسته بود،چون من از تكرار اوهم خسته بود.آمد و هم آشيان شد با منو،هم نشين و هم زبان شد با منو،خسته از جان بودم كه جان شد با منو،ناتوان بود و توان شد بامنو،دامنش شد خوابگاه خستگي،اين چنين آغاز شد دلبستگي.واي از آن شب زنده داري تا سحر،واي از آن عمري كه با او شد به سرمست او بودم ز دنيا بي خبر،دم به دم اين عشق مي شد بيشتر آمد و در خلوتم دم ساز شد،گفتگوها بين ما آغاز شد. گفتمش،گفتمش در عشق پابرجاست دل،گر گشاي چشم دل زيباست دل.گر تو زورق بان شوي درياست دل، بي تو شام بي فرداست دل،دل زعشق روي تو حيران شده در پي عشق تو سرگردان شده:گفت:در عشقم وفادارم بدار.من تو را بس دوست ميدارم بدار. شوق وصلت را به سر دارم بدار.چون تويي مخَمور خمارم بدار. با تو شادي ميشود غمهاي من،با تو زيبا مي شود فرداي من،گفتمش عشقت به دل افزون شده دل ز جادوري رُخَت افسون شده.جز تو هر يادي به دل مدفون شده،عالم از زيباييت مجنون شده بر لبم بگذاشت لب يعني خموش،طعمه بوسه از سرم برد عقل و هوش،در سرم جز عشق او سودا نبود بحر كس جز او در اين دل جا نبود،ديده جز بر روي اوبينا نبود.چون عشق من هيچ گل زيبا نبود.خوبي او شهرهء آفاق بود.در نجابت در نكويي طاق بود.روزگار،اما وفا با ما نداشت.طاقت خوشبختي ما را نداشت.پيش پاي عشق ماسنگي گذاشت،بي گمان از مرگ ما پروا نداشت.آخر اين قصه هجران بود و بس،حسرت و رنج فراوان بود و بس.يار ما را از جدايي غم نبود،در غمش مجنون عاشق كم نبود.برسر پيمان خود محكم نبود.سهم من از عشق جز عادت نبود.با من ديوانه پيمان ساده بست.دوست،ساده ام آن عهد و پيمان را شكست.بي خبر پيمان ياري را گسست اين خبر ناگاه پشتم را شكست.آن كبوتر عاقبت از بند رفت ،رفت و با دلدار ديگر عهد بست.باكه گويم او كه همخون من است خصم جان و تشنه خون من است.بخت بد،وين وصل او قسمت نشد اين گدا مشمول ان رحمت نشد.آن طلاحاصل به اين قيمت نشد.عاشقان را خوشدلي تقدير نيست.با چنين تقدير بد، تدبير نيست. از غمش با دود و دم همدم شدم.باده نوش غصهء او،من شدم.مست و مخمور خراب از غم شدم.ذره ذره آب گشتم،كم شدم.آخر آتش زد دل ديوانه را، سوخت بي پروا،پر پروانه را.عشق من،از من گذشتي خوش گذر.بعد از اين حتي تو اسمم را نبر.خاطراتم را تو بيرون كن ز سر.ديشب از كف رفت فردا را نگر.آخر اين يكبار ازمن،بشنو حرف و پند بر منو بر روزگارم دل مبند.عاشقي را دير فهميدي چه زود.عشق ديرينم گسسته تار و پود.گر چه آب رفته باز آيد به رود،ماهي بيچاره اما مرده بود.بعد از اين هم آشيانت هر كس است باش با او ياد تو ما را بس است..............

سرگذشت..................
سينه مي سوزاني اي دل،چو مي آغازي سخن.بس كن اين شب ناله ها را،از چه خواهي رنج من،جرم و تقصير از تو بود از يار ديرين بدمگو.هر چه كرد آن يار شيرين باتو ،نازشصت او.هرزگي كردي سزاي هرزگي رسوايي است.حاصل رنگ و ريا درعاشقي تنهايي است.از بهشت وصل جانان دوزخ غم ساختي،سينهء رنجور من در التهاب انداختي.در كَفَت بود انچه كه آرزو مي داشتي پرنيان بنهادي و باغ كتان برداشتي. اي دل ديوانه بشنو اين مرام زندگيست اوكه گريان كرد چشمي را نصيبش خنده نيست. وصف گل رويان شنيدي پا ز سر نشناختي. عيش ناهالان گزيدي تا گل خود باختي.در پس و پشتت گل خوش عطر و بو بسيار بود،آن گلي كز جور تو پژمرده مي شد يار بود.همچو شاهين در ستيغ قله ها پر مي زدي.مسخ،موشي گشتي و از قلهپايين آمدي.با همه خوردي زتو آرامش و شادي زتو،آنكه پايينت كشيد از قلهها نَفْس تو بود،در خم بيراه،از خود پشت پا خوردي دريغ، رفت و عمر و نديدي از كجا خوردي دريغ....هر نگاهي محرم ديدار روي يار نيست هر دلي در عاشقي خوش دست و شيرين كار نيست ياد باد ان روزگار اي دل كه ياري داشتي،در ميان باده نوشان اعتباري داشتي. از گذره ها مي گذشتي خيره سر ،هنگام جو،روز وشب با يار يك دل مي نشستي روبه رو،حاليا، بي هاي و هوي،آن طرب بازي چه شد،يار را بازي گرفتي آخر بازي چه شد....اين زمان ديگر سر تو با گريبان آشناست.هر دلي ارزان فروشد يار آن او را اين سزاست.اعتبار هر دلي در خوبي دلدار اوست.آبروي هر كسي در آيروي يار
اوست.گفته بودم رسم عاشقي اين گونه نيست پيش يار از ديگري افسانه گفتن خيرگي است. گفته بودم با تو اي ديوانه بس كن سركشي.بس نكردي سركشي،اكنون اسير آتشي....شب سحر شد. بامداد آمد تو مينالي هنوز نوش جانت زهر حسرت اي دل رسوا بسوز.
در عشق تو از بس که خروش آوردیم
دریای سپهر را به جوش آوردیم
چون با تو خروش و جوش ما درنگرفت
رفتیم و زبانهای خموش آوردیم
مختارنامه/عطار
می خور که به زیر گل بسی خواهی خفت
بی مونس و بی رفيق و بی همدم و جفت
زنهار به کس مگو تو اين راز نهفت
هر لاله که پژمرد نخواهد بشکفت
الله به فریاد من بی کس رس
فضل و کرمت یار من بی کس بس
هر کسی به کسی و حضرتی مینازد
جز حضرت تو ندارد این بی کس کس
اي عشق مرا به شطّ خون خواهي بُرد
چون قيس به وادي جنون خواهي بُرد
فرهاد صفت در آرزويي شيرين
دنبال خودت به بيستون خواهي بُرد
ای کـــاش دلـــم اســیـــر و بــیـمار نبود
در بـــنـــد نــــگاه او گــــرفــتــار نــبـود
من عاشق واو زعشق من بی خـبر است
ای کــاش دل و دلــبــــر و دلـــدار نـبود
بشنو از ني چون حكايت مي كند
از جدايي ها شكايت مي كند
كز نيستان تا مرا ببْريده اند
از نفيرم مرد و زن ناليده اند
سينه خواهم شَرحه شَرحه از فراق
تا بگويم شرحِ درد اشتياق
هر كسي كو دور ماند از اصل خويش
باز جويد روزگار وصل خويش
من به هر جمعيتي نالان شدم
جفت بد حالان و خوش حالان شدم
هر كسي از ظن خود،شد يار من
از درون من نجُشت اسرار من
سر من از نالهء من دور نيست
ليك،چشم و گوش را آن نور نيست
آتش است اين بانگ ناي و نيست،باد
هر كه اين اتش ندارد،نيست باد!
آتش عشق است،كاندر ني فتاد
جوشش عشق است،كاندر مي فتاد
ني،حريف هر كه از ياري برد
پرده هايش،پرده هاي ما دريد
ني،حديث راه پر خون مي كند
قصه هاي عشق،مجنون مي كند
در غم ما،روزها بي گاه شد
روزها با سوزها همراه شد
"مثنوي مولوي"
![]()
روز خزان پاييزي پرستويي را ديدم در حال مهاجرت به او گفتم :
چون به ديار يارم مي روي به او بگو دوستش دارم و منتظرش مي
مانم .بهار سال بعد پرستو نفس نفس زنان آمد و گفت :
دوستش بدار ولي منتظرش نمان؟؟؟؟؟؟
بگفتا چون بدست آري نشانش
كه از ما بي نشانست آشيانش
چو آن سرو روان شد كارواني
چو شاخ سرو ميكن ديده باني
مده جام مي و پاي گل از دست
ولي غافل مباش از دهر سرمست
لب سرچشمه اي و طرف جويي
نم اشكي و با خود گفت و گويي
نياز من چه وزن آرد بدين سان
كه خورشيد غني شد كيسه پرداز
بياد رفتگان و دوستداران
موافق گرد با ابر بهاران
چنان بي رحم زد تيغ جدايي
كه گويي خود نبودست آشنايي
چو نالان آمدت آب روان پيش
مدد بخشَش از آب ديدۀ خويش

گاهی وقتا که میخوام به یاد تو گریه کنم اشک بی کسی من
گونه هامو می سوزونه تا میاد خنده ای رو لب های من جون
بگیره یاد چشمات روی لبخنده من و می پوشونه جای خالیت
مثل یک خواب توی چشمام می شینه کور میشه انگاری بی تو
دنیا رو نمی بینه لحظه ای پاک و بزرگ دل به دریا زد و رفت با یه
پرواز بلند تن به صحرا زد و رفت...رفت...رفت...رفت...رفت

هميشه تو زندگي يه خاطره هست كه آدم دلش تو بغض غربت خفه نشه، يه
خاطره كه عزيزه، يه ياد كسي كه مقدسه، اما وجود تو واسه من مثل يه سايه
است.
يه سايه كمرنگ كه ميون لحظه هاي غم زده گم شده ، يه سايه كه تنها يادش
واسه من گذشتهء تلخ بر باد رفته است ، يه سايه اي كه از زندگي فقط بي
وفايي رو مي شناسه، يه سايه اي كه منو برد تا تو شهر غصه ها رهام كنه تا
وجودم تو التهاب لحظه ها بشكنه، يه سايه اي كه نغمه هاش واسه من آهنگ
گريه ، يه سايه اي كه از ميون تمام فصلهاي عاشقي برگاي زرد خزون و به دل
عاشق من هديه كرد ، يه سايه اي كه دل من و اواره خودش كرد ولي خودش
پايبند عشق نشد منو طلسم شده عشق كرد و خودش لحظه هارو شكست تا از
شهر تنهايي ها جدا شه، وقتي رفت دل شيشه اي منم سنگ شد و گلاي باغ
عشقم خشكيد ، صاعقه طوفان زده كينه و نفرت جاي نسيم مهربوني رو گرفت.
آسمون دلم تيره شد و هواي عشقم ابري، حالا فقط خارهاي انتقام و گوشه و
كنار دلم روييدهة ديگه قلبم جايي واسه محبت نداره، ديگه وجودم عشق تو رو
نمي شناسه، همه اين فاصله ها گناه تو بود . تو باعث شدي عمر عشق من
نرسيده به دوره افسانه ها از نظرها محو بشه، حالا من فقط دعا مي كنم كه
شعله هاي انتقامم خاموش و خاكستر بشه.

عشق يعنی با جهان بيگانگی
عشق يعنی شب نخفتن تا سحر
عشق يعنی سجده با چشمان تر
عشق يعنی سر به دار آويختن
عشق يعنی اشک حسرت ريختن
عشق يعنی درجهان رسواشدن
عشق يعنی مست و بی پروا شدن
عشق يعنی اعتبار لحظه ها
عشق يعنی سجده بر سجاده ها
عشق يعنی يک تبسم يک نماز
عشق يعنی عالمی در راز و نياز
عشق يعنی سوختن از تشنگی
عشق يعنی سوختن از بيدلی
عشق يعنی يک شقايق غرق خون
عشق يعنی درد و مهنت در درون
عشق يعنی انتهای هرچه راز
عشق يعنی راز شبهای دراز
عشق يعنی يک سوال بر هر جواب
عشق يعنی يک سوال بی جواب
عشق يعنی آخر خط بهشت
عشق يعنی دوزخ بی سرنوشت
عشق يعنی رنگ شادی رنگ نور
عشق يعنی ظلمت تاريکی رنگ گور
عشق يعنی سوختن با ساختن
عشق يعنی زندگی را باختن
عشق يعنی انتظار و انتظار
عشق يعنی هرچه بينی عکس يار
عشق يعنی لحظه ديدار توبي
عشق يعنی ديده بر در دوختن
عشق يعنی در فراقش سوختن
عشق يعنی لحظه های ناب ناب
عشق يعنی لاله اما بر چمن
عشق يعنی زاهد اما بت پرست
عشق يعنی همچو من شيدا شدن
صد سخن دارد وليکن بی صدا
عشق يعنی بهترين حسن ختام
بنويسم اين رسم نگاه نبود بنويسم روز بدون عاشقانه يعني روزي بيهوده و باطل
بنويسم شب بدون ياد نمي شود هر چه بنويسم تكراري است و بيانگر حال اكنون
نيست فقط مي توانم بنويسم نمي دانم مرا چه مي شودوقتي اشكام مي ريزند
![]()
در وجودم ناگهان چيزي شكست و بعد از آن تصوير عشق با همه
دلتنگي اش در
دل بيگانه با عشقم نشست بي صدا همچون سكوت در وجودم جان
گرفت فرياد
كشيد چشمهايم از حصار تيرگي آزاد شد.دل با درياها سپرد تا كه در
امواج خسته
خاطرات كهنه را پيدا كند تا دلي خاموش را ،با نور عشق عاشق و شيدا
كند .تا
بياموزد كه عشق گنجينه اي پنهان درون زندگي است.تا بگويد حاصل
اين حس
پاك،غصه و شادي ،فرياد و سكوت،دلبستن و دلبستگي ست.آري اين
يه حس
سبز در كوير خشك قلبم جان گرفت تا هميشه دوست داشتن را به دل
آموخت و
بعد لحظه هاي خاطره در غروب يك نگاه پايان گرفت يك غروب تلخ و سرد
، يك
احساس غريب و نگاهي مملو از غصه و درد ولي انگار كه باز مي رسد
فريادي
گويا خاكستر اين حس غريب مي گويد:
كه هنوز ساختن حادثه اي در راه است
![]()
می روم راهی دریغا رد پایی نیست باز
در نگاه خیس شب هم روشنایی نیست باز
خط کشی کردم غرورم را ولی اه از سکوت
می روم اما نشانی از صدایی نیست باز
از تمام کوچه های خستگی نالم بپرس
جز من عاشق سر راهت گدایی نیست باز
کاش می شد عقده ها را مهر با طل می زدم
عقده ها باطل شد و راو راه رهایی نیست باز
باز بال و پرگشودم می روم تا دورها
در هوای این رهایی رهنمایی نیست باز
![]()
بي تو مهتاب شبي باز از آن کوچه گذشتم همه تن چشم شدم، خيره به دنبال تو
گشتم شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم شدم آن عاشق ديوانه که بودم در
نهانخانه ي جانم، گل ياد تودرخشيد باغ صد خاطره خنديد عطر صد خاطره پيچيد يادم
آمد که شبي با هم از آن کوچه
گشتيم ساعتي بر لب آن جوي نشستيم تو،همه راز جهان ريخته
در چشم سياهت من همه، محو تماشاي نگاهت آسمان صاف و شب
آرام بخت خندان و زمان رام خوشه ماه فروريخته در آب شاخه ها دست برآورده به
مهتاب شب و صحرا و گل و سنگ همه دلداده به آواز شباهنگ

روزگاريست همه عرض بدن ميخواهند همه از دوست فقط چشم و
دهن مي خواهند ديو هستند ولي مثل پري مي پوشند گرگ هايي که
لباس پدري مي پوشند آنچه ديدند به مقياس نظر مي سنجند عشق ها
را همه با دور کمر مي سنجند خوب طبيعي ست که يکروزه به پايان
برسد عشق هايي که سر پيچ خيابان برسد.
![]()
هميشه فکر کن تو يه دنياي شيشه اي زندگي ميکني. پس سعي کن به طرفه
کسي سنگ پرتاب نکني چون اولين چيزي که ميشکنه دنياي خودته

مي خوام برات يه يادگاري بنويسم . گفتم:کجا ؟ گفت : رو قلبت .
گفتم مگه مي توني ؟ گفت : آره سخت نيست ، آسونه. گفتم
باشه .بنويس تا هميشه يادگاري بمونه. يه خنجر برداشت .
گفتم اين چيه ؟ گفت : هيسسسسس. ساکت شدم . گفتم :
بنويس ديگه ، چرا معطلي . خنجرو برداشت و با تيزي خنجر
نوشت . دوست دارم ديوونه. اون رفته ، خيلي وقته ، کجا ؟
نمي دونم . اما هنوز زخم خنجرش يادگاري رو قلبم مونده.
دوست دارم ديوونه ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

يه كسي شب ها براي اينكه خواب تورو ببينه به خدا التماس مي
كنه شايد يه كسي به محض ديدن تو دستش يخ مي زنه و تپش
قلبش مرتب بيشتر ميشه مطمئن باش يه كسي شب ها به خاطر تو
توي درياي اشك مي خوابه ولي تو اون رو نمي شناسي

ده تا شاخه گل برات مي فرستم? نُه تاش طبيعي? يکي مصنوعي. يه کارت هم مي زنم
بهش که روش نوشتم: تا وقتي آخرين گل پژمرده نشده دوستت دارم.![]()
![]()
![]()
در بي نهايت عشق...
وقتي به زندگي نگاه مي كنم مي بينم عشق چه زود اومد شيشه دلم و شكست و
رفت.حالاست كه حس مي كنم تو زندگيم يه واژه است كه ميون هياهوي دوستت
دارم ها گم شده يا شايدم خودشو به وادي نسيم سپرد تا از من جدا شه. وقتي
رفت قلبم مُرد شايد اگه اون واژه بود خاطره بي كسي ها تكرار نميشه .
تا من غريبونه تو غربت لحظه ها بشكنم. شايد يه بار ديگه عطريآسمن به سراغ
دفترچه عشقم مي رفت و تمام جاده هاي خالي رو با اسم تومعطر مي كرد،روياي
من اگر بودي، اگه مي موندي غروب جاي طلوع زندگيمون و نمي گرفت مي دوني
تا حالا چند بار به آسمون خيره شدم تا ستاره عشق تو رو پيدا كنم ولي
تو نامهربوني كردي و هيچ نشوني از عشق باقي نذاشتي.تو رفتي اما دلم ديوونه
نگاهت شد و اسير محبت.![]()
خورشيد گمشده من حالا من موندم با يه دنيا حسرت،حسرت اون روزاييكه چشمات
به روم لبخند مي زد و من بي تفاوت آسمون چشمات و پر از اشك مي كردم تا به
خاطر تمام غصه هاي بي كسيت گريه كني.![]()
من موندم و يه دنيا آشفتگي با يه قلب پريشون و يه بغل خاطره گم شده ؛ حالا من
ميون اين همه قصه فقط به دنبال يه واژه ام ، يه اسم ، يه اسم مقدس كه اگه مي
اومد تمام گلاي دنيارو پيشكش مهربونيش مي كردم و عكسش و تو قاب لحظه ها
![]()
وقتی رفتی همه چی رفت همه ی دلبستگی رفت شب و روز من یکی شد حتی
حس زندگی رفت دیگه بی تو مرده بودم حرف مردم شده بودم توی آغوش
نبودت تو خودم گم شده بودم وقتی رفتی تازه فهمیدم کی بودی برای من تپش
زندگی بودی وقتی رفتی دیگه اون پنچره خوابید وقتی رفتی آره! رفتی وقتی رفتی از
تو مونده یادگاری واسه ی من بی قراری خنده رو لبامه اما از دلم خبر نداری نه تو
بودی نه ترانه نه یه حرف عاشقانه من مگه از تو چی خواستم فقط و فقط بهانه

ميدوني چقدر دوست دارم؟ به تعداد تاراي موي سرت ضرب در تعداد نفسهايي که تااخره عمرت
ميکشي به علاوه تعداد هرچي ستاره تو آسمونه ...
آشفته دلان را هوس خواب نباشد
شوري كه به درياست ، به مرداب نباشد
هرگز مژه بر هم ننهد عاشقِ صادق
آن را كه به دل عشق بود، خواب نباشد
در پيش قدت كيست كه از پا ننشيند
يا زلف تو را بيند و بيتاب نباشد؟
چشمان تو در آيينه ي اشك، چي زيباست
نرگس شود افسرده، چو در آب نباشد
گفتم: شب مهتاب بيا، نازكنان گفت:
آنجا كه منم، حاجت مهتاب نباشد!

مشو غمگین که دور غم سرآید
ز پشت ابرها ماهی برآید
بلای زندگانی َ نا امیدیست
شکیبا شو که یار از در درآید!

![]()
اي كه روشنگر تاريكي شبهاي مني
با دلازاري خود باز دل آراي مني
دوري از ديده و در منظر دل پيدايي
روز و شب همره بيداري و رؤياي مني
تو بهاري، همه تن مهتابي
نفس صبحي و روشنگر شب هاي مني
بوسه ي گرمم و بر سرخي لبهاي توام
واژه ي عشقي و در شعر فريبي مني
لب جانبخش گل آميز بنه بر لب من
در تنم روح بِدَم، اي كه مسيحاي مني
مرغ دريايي ام و تشنه ي طوفان وصال
بگشا حلقه ي آغوش كه درياي مني.
![]()
اي چراغ دل تاريكم از اين خانه مرو!
آشناي تو منم، بر در بيگانه مرو!
شمع من باش و بمان، نور ز تو اشك زمن
جانفشان تو منم، در بر پروانه مرو!
سوختي جان مرا، آه مكن، اشك مر يز
از بر عاشق دلداه، غريبانه مرو!
لاله رويا! به گل چهره ي خود چنگ مزن
سركشي بس كن و عاقل شو و ديوانه مرو!
قصه خواهي شد و از ياد جهان خواهي رفت
قهر بيهوده مكن، در دل افسانه مرو!
كلبه تنگ مرا مهرتويي، ماه تويي
اي چراغ شب تاريكم از اين خانه مرو!

تشنه ي گرمازده!
نه ميل سوالي و نه ياراي جوابي
ماييم و دل غمزده و حال خرابي
دشتي است گدازنده و خورشيد، شرربار
تاكي برسد بر سر ِ ما چتر سحابي
ما تشنه ي گرمازده ي ظهرِ كويريم
جز ديده ي گريان نبود چشمه ي آبي
از چار طرف، بسته به زنجير سكوتيم
چون ‹‹عكس›› خموشي كه بود در دل ‹‹قابي››
زنجيريِ زندانِ تنم، بار خدايا!
ديگر نبود صبر مرا حد نصابي
ما و تو اسيريم به زندان طبيعت
چون جوجه ي گنجشك به چنگال عقابي
كو گوشه ي خلوت كه با انديشه نشينيم
بي گفت و شنيدي، نه سءوالي، نه جوابي؟
زنگار ز آيينه دل ها بزدايد
كُنجي و سرودي و رفيقي و كتابي
‹‹غم››، راست بود‹‹شادي›› اين نشءه دروغ است
بيهوده دل خود چه كني خوش به سرابي؟
كو غنچه لبي، سرو قدي، چشم سياهي
در سايه ي سروي و لبِ چشمه ي آبي؟
آن دم كه به معشوق توانيم رسيدن
خود لحظه ي مرگ است و عجب لحظه ي نابي.

زندگي صحنه يكتاي هنرمندي هاست
هر كسي نغمه خودخواند و از صحنه رود
صحنه پيوسته به جاست خرم آن
نغمه كه مردم بسپارند بر ياد
شاعر و فرشته اي با هم دوست شدند.فرشته پري به شاعر داد و شاعر ،
شعري به فرشته. شاعر پر فرشته را لاي دفتر شعرش گذاشت و
شعرهايش بوي آسمان گرفت و فرشته شعر شاعر را زمزمه کرد و
دهانش
ديگر زندگي براي هر دوتان دشوار مي شود.زيرا شاعري که بوي آسمان را
بشنود، زمين برايش کوچک است و فرشته اي که مزه عشق را بچشد،
آسمان برايش تنگ است گفتم: چشمها را بايد شست......شستم ولي
!......... گفتي: جور ديگر بايد ديد.......ديدم ولي !..............
گفتي زير باران بايد رفت........رفتم ولي !.............
او نه چشمهاي خيس و شسته ام را..نه نگاه ديگرم را...هيچ کدام را نديد
!! فقط در زير باران با طعنه اي خنديد و گفت: " ديوانه باران نديده...
![]()
مي خوام بلند داد بزنم كه زندگيم فقط تويي ، خوبي ها رو جمع بزنم
بگم دل و جونم تويي ، بدي رو تفريق بكنم به عشق ضريب 2 بدم بگم
كه توي زندگيم فقط تويي ، نميزارم كسي بياد جذر محبت بگيره زودي
بهش توان ميدم تا عشقمون جون بگيره ، اينو بدون هر جا باشم عشق
تو تقسيم نميشه ، معادله ي عشقمون بدون تو حل نمیشه


بهترين گل با اولين باد پاييزي خزان مي شود. بهترين دوست به مرور زمان ب وفا مي شود. اين خزان از گل نيست از طبيعت استن. اين بي وفايي از دوست نيست از روزگار است!
در غم حضور نگاه تو آواره ترینم در سوزو گداز عشق تو بی چار ه تر ینم در
کوچه باغه این دل پر شده از بهاره دفتره شعرم مملو از دو بیتی و غزل های
عاشقانه دو بیتی های عاشقانه داره از خلوته دل نشانه یا که میگیره از
دوری نگاه مهربونت همش بهونه از قصه های جاری عشق تو غزل های
عاشقانه به تو می گم که دوستت دارم بی بهانه عا جزا نه بگو... هرگاه
دفتر محبت را ورق زدي و هرگاه زير پايت خش خش برگها را احساس كردي
هرگاه در ميان ستارگان آسمان تك ستاره اي خاموش ديدي براي يكبار در
گوشه اي از ذهن خود نه به زبان بلكه از ته قلب خود بگو:........................
يادت بخير:........................
آمد اما بي صدا خنديد و رفت ... لحظه اي در كلبه ام تابيد و
رفت ... آمد از خاك زمين اما چه زود ... دامن از خاك زمين برچيد
و رفت ... ديده از چشمان من پنهان نمود ... از نگاهم رازها
فهميد و رفت ... گفتم اينجا روزني از عشق نيست ... پيكرش از
حرف من لرزيد و رفت ... گفتم از چشمت بيفشان قطره اي ...
ناگهان چون چشمه اي جوشيد و رفت... گفتمش من را مبر ازخاطرت ... خاطراتش
را به من بخشيد و رفت

![]()
براي عشق تمنا كن ولي خار نشو، براي عشق قبول كن ولي غرورت رو از دست نده، براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو، براي عشق مانند شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه، براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن، براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير، براي عشق وصال كن ولي فرار نكن ، براي عشق زندگي كن ولي عاشقانه زندگي كن، براي عشق بمير ولي كسي رو نكش، براي عشق خودت باش ولي خوب باش.
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
شايد
وقتي که تمامي غم هاي عالم بر روي دلم سنگيني مي کند، تنها تويي که مرا آرام
جاني. در تمامي لحظاتي که خود را تنها مي پندارم ناگهان اين صداي محبت توست
که مرا به خود مي خواند. اکنون اين منم و کوهي از حسرت با تو نبودن. عزيز دلم،
آنگاه که بر لبان زيباي تو خنده مي نشيند زيباترين لحظاتي است که تا کنون آن را
درک کرده ام و وقتي که در اثر نامهرباني زمانه صداي مهربانت مي لرزد، بند بند
استخوانم از هم مي گسلد. زيباي من، مرا ياراي آن نيست تا لحظه هايي که تو را در
آغوش مي کشم به تصوير بکشم . آن هنگام بدون شک همه خوبي ها و آرزوهايم را
در آغوش دارم و ..... و تو مي داني که چه سخت است وقتي مي انديشم که همه
اين داشتن ها زودگذر است و در نهايت تو از من نيستي. براستي چه مي شد اگر
مي توانستيم تمامي لحظاتمان را بدون توجه به غير با هم باشيم؟ ميدانم که بر اين
آرزوي محال من مي خندي ولي اي کاش ............... اينک چشم براه ساعتي
هستم که تو بيايي و بنا بر وعده اي که به من داده اي در آغوشم قرار گيري شايد
اين بار تو را رها نکنم، شايد.................

اگه مردونگي مرده! اگر رفاقت رنگباخته ، اگر عشق ديگر معنا ندارد! اگر دنيا پر نامردي! اگر قلبها همه
سنگ شدند! تو چيكار داري تو با وفا باش!!!

![]()
![]()
![]()
![]()
خيلي وقته که نديدمـــت گلم بي قـــرار م تا ببينـــمت گلـــم
پيشکش نگاه تو قلب مـــنه منـــت چشـــم تو عمره منـــه
کاش که پرنده اي بودم پر ميزدم روبومتون شايد يه روز پنجره ها رو وا کني
آبم نمـي تونم بدي عـــشق خودت يادم دادي اما ازم خسته شدي پرم زدي
